تبليغاتX
صالحین
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تو خود سکینه ی قلب مایی

 

تو خود سکینه ی قلب مایی

 

آقا! تو خود سکینه ی قلب مایی که خداوند به ما ارزانی داشته است و ما چه خوشبختیم. تو آن مایه آرامشی که دریای طوفان زده ی دلهای ما را به سکون می آورد.

 

جمال چهره ی تو حجت موجه ماست

 

چگونه شکر کنیم این نعمت بزرگ الهی را! چگونه شکر کنیم خدا را به خاطر تو؟ چگونه از عهده ی شکر الهی برآییم بابت نعمت اسلام که انسانهایی چون تو را پرورش می دهد؟

خدا کی می آورد آن روز را که ما جانهای ناقابل و اجسام ناقص و آبروی نداشته ی خود را -به شکرانه- تحت رهبری تو در راه آقا و مولایمان حضرت صاحب الامر تقدیم کنیم؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 23:38 | 
هبوط

 

هبوط

 

 

 

چه رنجی است لذتها را تنها بردن

 

و چه زشت است زیبائیها را تنها دیدن

 

و چه بد بختی آزار دهنده ای است

 

تنها خوشبخت بودن!

 

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

 

 

دکتر علی شریعتی

 

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 10:22 | 
گزارشی از یک واقعه و یک تحلیل

 

گزارشی از یک واقعه و یک تحلیل

 

روز جمعه پانزدهم خرداد دکتر احمدی نژاد از کاندیداهای ریاست جمهوری دهم در جمع مردم اصفهان حضور یافت.  به نظر راقم این سطور حجم استقبال مردم اصفهان از این نامزد انتخابات راباید یکی از نقاط عطف این انتخابات پر التهاب دانست که پیامهای زیادی برای رقبای احمدی نژاد داشت. از طرف دیگر مشاهدات من در این برنامه جدای از گرایش سیاسی ام برایم بسیار قابل تامل بود.

مساحت میدان امام اصفهان ۸۵ هزار متر مربع است. طبق اعلام مسئولین مربوطه این دیدار قرار بود راس ساعت ۶ بعد از ظهر انجام شود که به علت ازدحام شدید جمعیت در میدان و در تمام طول ۲ کیلومتری خیابان احمد آباد که مسیر ورود احمدی نژاد به میدان بود برنامه با بیش از دو ساعت تاخیر آغاز شد. در طول این دوساعت قسمت زیادی از مردم میدان را ترک کردند ولی همزمان با ورود احمدی نژاد و با ورود جمعیت تجمع کننده در طول مسیر او به میدان مجددا تمام فضای این میدان مملو از جمعیت شد. تخمین من با توجه به تراکم جمعیت حاضر و ترک میدان توسط عده ای به علت تاخیر پیش آمده و پر شدن مجدد آن این است که حدود ۲۰۰ هزار نفر از هواداران احمدی نژاد در این برنامه حضور یافتند. این حضور با توجه به اینکه اصفهان حدود یک و نیم میلیون نفر جمعیت دارد و بیش از یک میلیون نفر آنها واجد شرایط رای دادن هستند اهمیت می یابد. یعنی ۲۰ درصد از واجدین شرایط فقط در این مراسم حضور یافتند. آنهم در یک کلان شهر تعیین کننده که تا پیش از این تحلیل ها حاکی از بهتر بودن وضعیت کاندیدای رقیب احمدی نژاد در آن بوده است.

یکی از دوستان نزدیک بنده از ستاد مهندس میرحسین موسوی در روز بعد از این تجمع به من اطلاع داد که تخمین ستاد آقای موسوی این است که حدود ۴۰۰ اتوبوس مردم را از روستاها و شهرهای مجاور به میدان آورده بوده اند. گذشته از اینکه اصولا این تعداد اتوبوس امکان تردد در ترافیک منطقه مرکزی شهر اصفهان را ندارند ولی با فرض صحت این خبر کمتر از ۱۰ درصد از جمعیت استقبال کننده را می توان از مردمی دانست که از مناطق اطراف اصفهان در این مراسم حضور یافته بودند.

اما پدیده قابل مطالعه این مراسم را من در ادبیات رایج در میان این توده چند صد هزار نفری می دانم. شعرها و شعارهای ساخته شده کاملا حکایت از علایق بی آلایش مردم داشت. در گوشه و کنار میدان جمعیت منتظر دسته دسته مشغول گفتگو شعاردادن و شعرخوانی های خودجوش بودند. از آن کارهایی که اصلا احساس نمی کنی تصنعی و فرمایشی هستند. مثل ادبیات سازی هایی که از دوران اوایل انقلاب گزارش شده است. با دیدن این مسائل و با توجه به فضای پیش آمده در مناظرات انتخاباتی مطمئن شدم که کشورم در شرف تغییرات شگرفی است. تغییراتی که اصل آنها مورد تایید هر وجدان بیداری است و تنها اختلاف در نحوه اعمال آنهاست و مردم در این مراسم موافقت عمیق خود را با روش در پیش گرفته شده توسط احمدی نژاد نشان دادند.

مشابه این حضور را از تلویزیون در تجمع مردم مشهد و ارومیه و در تجمع دیروز مصلای تهران دیدم. شرایطی که رقبای احمدی نژاد را در وضعیت ناامید کننده ای قرار داده است. 

امیدوارم این همراهی با دید باز شکل گرفته باشد. چون مردمی که به امید رفاه و به علت تنگنای محرومیت و بدون شناخت صحیح از سختیها و مصائب پیش رو با احمدی نژاد همراه شده اند ممکن است خیلی زود میدان را خالی کنند. قصد ایجاد نا امیدی و منفی بافی ندارم اما تاریخ چنین چیزی را نشان می دهد و باید از صحنه هایی اینچنین که تاریخ در پیش روی ما نهاده است عبرت گرفت. باید دانست این مبارزه راهی است که امثال حسین بن علی با خون خود و با اهدای سر پیموده اند و نمی توان آن را با پای رفاه و عافیت طی کرد. 

اگر چه راجع به صلاحیت اصولی احمدی نژاد برای علمداری چنین مبارزه ای نیز جای حرف و حدیث زیادی هست.

نظر شما چیست؟  

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 1:38 | 
تا صبح دولت یار ... راه زیادی در پیش داریم
 

جای همه ی دوستان این هفته هم خالی بود. کاش همه تون بودید. رفته بودیم اینجا:

 

منطقه ای بین دو روستای دور افتاده و فوق العاده محروم در استان کهگیلویه و بویر احمد

 

 

اول چند تا عکس از منطقه ببینید تا بعد حرفم رو بگم:

 

 

 

 

البته با دیدن این مناظر یه وقت فکر نکنید که خوب خیلی هم وضعشون بد نبوده. متاسفانه حواسم نبود از خود روستاها و شدت فقر و محرومیت مردمش عکس بگیرم ولی چیزهای جالبی دیدم.


دیدم که دولت نهم حتی به این مناطق دور از دسترس و فوق العاده محروم سفر کرده. براشون آب رو لوله کشی کرده بود. کمک کرده بود خونه هاشون رو مقاوم سازی کنند. تا یکی از روستاها جاده کشیده بود و کار احداث جاده تا روستای بعدی هم در حال انجام بود.


اخیراً خیلی تاسف می خورم که چرا در فضای سیاسی کشور ما اینقدر فضا سیاه و سفیده. طرفداران یک جریان سعی شدیدی در توجیه نقاط ضعف و عملکردهای اشتباه خودشون دارند و از طرف دیگر هیچ نقطه مثبتی رو در جریان رقیب نمی تونند ببینند. و در این زمینه اکثراً کار را از بی انصافی به نامردی می رسانند. این مساله نزدیکی های انتخابات تشدید هم میشه. برای همین امسال خیلی سر به سر طرفداران هر دو جریان میذارم. خیلی از دوستان هنوز نتونستند حدس بزنند که من بالاخره به کی رای می دهم.

واقعیتش هم اینه که خیلی از نگرانی هایی که طرفداران هر دو کاندیدای مطرح دارند برام نگران کننده نیست. نه احمدی نژاد کشور را به کام نابودی و ورشکستگی برده و نه موسوی اون کسیه که حضرات رفقای ما فکر کرده اند که حالا اگه رای بیاره دوباره باید از اون خون دلهایی که در دوران اصلاحات خوردیم بخوریم. هر دوتاشون فرزندان این انقلاب و کشور و ملتند و خدمات خیلی زیادی داشته اند. البته نه احمدی نژاد تخم دوزرده ای برای مردم و انقلاب کرده و نه موسوی عملکرد فوق العاده ای در دوران مسئولیت و پس از اون داشته یا با برنامه مشخص و مدونی پا به این میدان گذاشته. خیلی از این فضا ها و حرفها و طرفداری ها و ... هم اقتضائات دوران انتخاباته و هزینه هایی است برای به دست آوردن منفعتی بالاتر که شور و حضور در انتخابات باشه می کنیم و هیچ عیبی هم نداره. کی بشه که وطن را به شان واقعی اش برگردونیم. اون وظیفه ایه که به عهده تک تک ماست.


حالا بالاخره فهمیدید که من طرفدار کی هستم؟

 البته حالا نظر ما اینقدر ها هم مهم نیست ها. شما خودتون رو ناراحت نکنید.

این عکس رو ببینید، دالان بهشته! خیلی هم مسیرش سربالاییه! یعنی زحمت داره!

 

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 20:21 | 
نفسی علی زفراتها محبوسه
 

نفسی علی زفراتها محبوسه

یا لیتها خرجت مع الزفرات

و ...

دوباره ایام فاطمیه است.

امسال هم «کشتی پهلو گرفته» ی استاد «سید مهدی شجاعی» انیس شبهای فاطمیه ام شده است. می خوانم و در حسرت بزرگواری و کرامت اهل بیت پیامبر می سوزم و آب می شوم.

کشتی پهلو گرفته کتابی است که هر فصلش زبان حال کسی است بر بالین احتضار فاطمه ی عذراء و به این بهانه مروری بر تاریخ زندگانی حضرتش سلام الله علیها. کتابی که تا کنون حداقل 450000 نسخه از آن چاپ شده است.

 

 

در فصل پنجم این کتاب از زبان مولانا و سیدنا الامام الحسن المجتبی می خوانیم:


اگر تو فاطمه نبودى با آن عظمت دست نيافتنى و من هم حسن نبودم با اين قلب رقيق و دل شکستنى، باز هم سفارش تو مادر ـ گريه نکردن ـ عملى نبود.
اگر من تنها يک فرزند بودم ـ هر فرزندى ـ و تو تنها يک مادر بودى ـ هر مادرى ـ در حال ارتحال، باز هم به دل نمى‌شد گفت که نسوز و به چشم نمى‌شد گفت که آرام بگير و اشک مريز.
چه رسد به اين که تو فقط يک مادر نيستى، تو فاطمه اى! تو زهراى اطهرى! تو نزديکترين و بى‌واسطه‌ترين بازمانده‌ى منزل و مهبط وحى‌اى! تو محب و محبوب خدا و پيامبرى!
چه کسى عشق خدا و پيامبر را نسبت به تو نمى‌داند؟
کم مانده بود، پيامبر به بلال بگويد:
«بر بالاى مأذنه که رفتى بعد از هر اذان به صداى بلند اعلام کن که محمد (ص) فاطمه را دوست دارد، دوست داشتنى الهى و تکوينى، دوست داشتنى سنّتى و تشريعى.»
اينچنين بود عشق مشهور پيامبر به تو. و عشق تو به پيامبر، شهره‌تر، آنچنان که لقب «ام ابيها» گرفتى و آنچنان که بعد از ارتحال پيامبر هيچ کس خنده‌ى تو را نديد و در عوض، گريستن‌ات، دشمن را به ستوه آورد.


 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:25 | 
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
 

جای همه دوستان خالی روز جمعه با یکی از گروههای کوهنوردی اصفهان به چشمه دیمه رفته بودیم. اطراف چلگرد و نزدیک زردکوه بختیاری سرچشمه اصلی زاینده رود و کارون. این هم یه عکس از اونجا:

 

 

چشمتون روز بد نبینه ما رو با یه عده از اراذل و اوباش انداخته بودند توی یک مینی بوس. اونقدر چرت و پرت گفتند که من در مسیر برگشت ترجیح دادم هندزفری رو بچپونم توی گوشم و با دوستان اس ام اس بازی کنم. چون بعد از ظهر جمعه بود این پیام رو برای تعدادی از دوستان فرستادم:

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

 

که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

 


توجه شما رو به واکنش یکی از دوستان و اس ام اس هایی که بین ما رد و بدل شد جلب می کنم:

یاسر جبرائیل: منظورت چیه؟ ها؟

من: هیچی بعد از ظهر جمعه ای تو کوه و بیابان هستم بی ذوق!

یاسر جبرائیل: بدبخت! به جای کوه و بیابان بیا و کاری کن!

من: تو که کاری کرده ای چه اثری گذاشته ای؟ لا اقل این شعر خواجه حافظ بعد از چند قرن هنوز باقیه.

یاسر جبرائیل: جای پای تو توی بیابون هم کافیه. خودتو به زحمت نندازیا! خیلی مخلصیم.

من: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

یوسف گم گشته را هم امشب به حجله می برد زلیخا ... یادت نره ببینی

یاسر جبرائیل: بی تربیت!


حالا به نظر شما آیا من آدم بی تربیتی هستم؟

آیا من نباید سر به کوه و بیابان بگذارم؟

آیا در کوه و بیابان می توان از دست اراذل و اوباش راحت بود؟

آیا من باید به جای کوه و بیابان بیایم و کاری کنم؟

آیا من و یاسر جبرائیل فرقی با اون اراذل و اوباش توی مینی بوس داریم؟

کلاٌ نظر شما چیه؟

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:19 | 
شهید سید مرتضی آوینی

 

ارتش متحد اسلامی ...

 

شهید سید مرتضی آوینی

 

انقلاب اسلامی، چه بخواهیم و چه نخواهند، ما را از این بازی بین المللی بیرون کشیده است.

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 17:40 | 
جهانشاهنامه 2

 

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

 

 

1- منتظران مصلح خود باید صالح و مصلح باشند.

 

این جمله طعنه ای نیست به آن جمله معروف که «منتظران مصلح خود باید صالح باشند.» چرا که نویسنده این سطور خود از مریدان گوینده ی آن جمله است. قصد آن داشته ام که یکی از خصوصیات صالح بودن را برجسته تر نشان دهم. یعنی اصلا کسی که مصلح نباشد را نمی توان یک صالح واقعی به حساب آورد.

 

2- لا یکلف الله نفساٌ الا وسعها

 

معنای این آیه این است: «خداوند چیزی که در توان کسی نباشد را بر او تکلیف نمی کند.» اما به این آیه از دو منظر می توان نگریست که هر یک اثر رفتاری متفاوتی خواهند داشت:

الف- کسانی ابتدا به وسع و توان خود می نگرند و سپس می خواهند تشخیص دهند که آیا امری تکلیف آنها به حساب می آید یا نه. این افراد غالبا در تشخیص تواناییهای خود هم دچار اشتباه می شوند و دامنه ی وسع خود را بسیار محدود می بینند. نتیجه این می شود که زمینگیر می شوند و حرکت و جهادی از آنها انتظار نمی رود.

ب- اما کسانی که توانسته اند منشا اثری شوند غالبا ابتدا به تکلیف خود نگریسته اند و سپس با اعتقاد به این آیه دانسته اند که هر چه بر آنها تکلیف شده است لاجرم در دایره وسع و توان آنها است. لذا به زودی توانسته اند راهی برای ادای تکلیف بیابند.

 

3- جهانشاهنامه

 

وقتی ماجرای طلبه سیرجانی حجة الاسلام جهانشاهی را خواندم مطالب بالا که حاصل سالیان ارتباطم با استاد تلوری است به ذهنم متبادر شد. با فرض صحت ماجرا حجة الاسلام جهانشاهی نمونه ای از کسانی است که اصلاح را تکلیف خود دیده و برای ادای تکلیف کوشیده اند. معتقدم این روحیه پیش شرط اصلی تمهید مقدمات ظهور مصلح کل عجل الله فرجه می باشد و امروز خیلی به آن احتیاج داریم. البته برای بدست آوردن چنین روحیه ای مقدمه ای لازم است و آن قطع تعلق است.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود         ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

خداوند روزیمان کند.

نمی دانم واقعا تا چه حد مرد چنین میدانهایی هستیم. میدانی که در آن دشمن که جای خود دارد جفای دوستان را هم باید تحمل کرد. اما نصرت الهی شامل حال صابران است.


پی نوشتها:

1- در همه مطالب و اخباری که راجع به این موضوع خواندم هیچ خبری ندیدم که آیا بالاخره به آن پرونده زمین خواری رسیدگی شده است یا خیر، و نتیجه چه بوده است؟

2- سوالات و شبهات زیادی هست در مورد موضع گیری ها و عملکرد ها در قبال این مساله که چون به همه جوانب امر واقف نیستم از طرح آن خودداری کردم.

3- این مطلب لبیکی بود به دعوت دوست عزیزم محمد صادق علیزاده. در ادامه این موج وبلاگی دعوت می کنم از آقای جای خالی و سبحان عزیزم و خانم باران که در این باره دست به کیبورد شوند.

 


به قول دوستمان جهانشاهنامه ... (یادداشتهای جیرجیرک)

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 0:25 | 
دیده ی اعتبار کو؟

 

دیده ی اعتبار کو؟

 

 

ریزش برگهای پاییزی به من درسی داد

که در هنگام خواب ریشه ها،

برگ ها می ریزند حتی با نسیمی؛

اما در بهار های سبز،

و همراه بیداری ریشه ها،

از چوب خشک مرده، از چوب سخت و متراکم،

جوانه ها و شکوفه ها می جوشند و بارور می شوند.

چشمه ی جاری

 

عید شما مبارک


بهارتان همیشه پاینده باد.

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 21:32 | 
بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز
 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد

 

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

 

ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

 

بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

 

طرب سرای محبت شود کنون معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد

 

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 23:34 | 
ولایت

لعن الله اعدائک یا علی

 

ببخشید من باید دیشب یا پریشب وبلاگم رو آپ می کردم ولی به علت مشغله ای که پیش آمد نتوانستم. توی این صد و چند پستی که تا کنون در این وبلاگ گذاشته ام از این پست خیلی خوشم می آید و هر چند وقت یکبار آن را مرور می کنم و به آن فکر می کنم. مناسبت این ایام یعنی آغاز ولایت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه بهانه خوبی است برای تکرار چند باره ی آن:

 

از یکی از یاران امام محمد باقر علیه السلام روایت شده که از ایشان پرسیدم: در چه موقع دولت حقۀ شما ظاهر خواهد شد؟

حضرت فرمود: ای حمران! تو دوستان و برادران و آشنایانی داری که از وضع ایشان می توانی اوضاع زمانۀ خود را دریابی، این زمان، زمانی نیست که امامِ برحق بتواند خروج نماید.

 

بعد حضرت داستانی را برای او نقل کردند که خیلی جالبه. و این سوال رو به ذهن آدم میاره که چرا امام باقر علیه السلام در جواب اون سوال این داستان را می فرمایند؟

 

اما آن داستان:

 

در زمان سابق شخص عالمی بود. او پسری داشت که در علم و دانش پدر خویش رغبتی نداشت و از پدر پرسشهای علمی نمی کرد.

اما وی همسایه ای داشت که می آمد و از او تحصیل علم و کمال می نمود. پس از چندی که اجل آن عالم فرا رسید فرزند خود را خواست و به او گفت: ای پسرک من! تو از علم من برخوردار نشدی؛ رغبتی به علم و دانش نداشتی؛ چیزی از من پرسش ننمودی.

ولی من همسایه ای داشتم که از من سوالات علمی می کرد و تحصیل کمال می نمود. اگر یکوقتی احتیاجی به علم من پیدا کردی نزد او می روی و از او یاد می گیری. آنگاه آن همسایه را به فرزند خویش نشان داد و معرفی نمود.

بعد از آنکه آن عالم از دنیا رفت پادشاه آن زمان خوابی دید و برای تعبیر خواب خود آن عالم را به حضور طلبید. در جوابش گفتند: وی از این دنیا رخت بربسته است.

پادشاه جویا شد که آیا از او فرزندی به جای مانده است؟ گفتند: آری. او پسری به یادگار نهاده است. پادشاه آن پسر را احضار نمود. همین که فرستاده پادشاه به دنبال آن پسر آمد او گفت: من نمی دانم پادشاه مرا برای چه می خواهد. من که علم و دانشی ندارم. اگر او از من پرسشی نماید رسوا خواهم شد!

در همین موقع بود که وصیت پدر به یادش آمد. متوجه آن شخص شد که از پدرش علم و دانش آموخته بود و به او گفت: پادشاه مرا خواسته. نمی دانم که منظورش چیست. پدرم به من وصیت کرده که اگر احتیاج به علم و دانشی پیدا نمایم نزد تو بیایم.

آن مرد در جواب گفت: من می دانم که پادشاه تو را برای چه احضار کرده است. اگر من تو را آگاه کنم، آنچه را که پادشاه به تو خواهد بخشید با من قسمت می کنی؟

گفت: آری.

آنگاه مرد او را درباره این قرارداد قسم داد و نوشته ای از او گرفت که به عهد و پیمان خویش وفا نماید.

سپس به وی گفت: پادشاه خوابی دیده است و تو را برای این خواسته که بپرسد: این زمان چه زمانی است؟ تو در جواب او بگو: زمانِ گرگ است.

وقتی آن پسر در مجلس پادشاه داخل شد شاه از او پرسید: من تو را برای چه موضوعی خواسته ام؟ گفت مرا برای خوابی که دیده ای طلبیده ای تا پرسش نمایی که این زمان چه زمانی است.

پادشاه گفت: راست گفتی؛ اکنون بگو بدانم این زمان چه زمانی است؟

گفت: زمان گرگ است.

پادشاه دستور داد تا جایزه ای به او دادند. وی جایزه را دریافت کرد و به سوی خانه به راه افتاد؛ ولی به عهد و شرطی که با آن شخص کرده بود وفا ننمود و سهم او را نداد. با خویشتن گفت: شاید قبل از اینکه این جایزه و مال را تمام کنم بمیرم و به آن شخص احتیاجی پیدا نکنم.

چند وقتی از این جریان گذشت. پادشاه خواب دیگری دید و آن پسر را نیز احضار کرد. وی از اینکه به عهد خویش وفا نکرده بود و سهم آن عالم را نداده بود پشیمان گردید. با خود می گفت: من علم و دانشی ندارم که نزد پادشاه بروم و از طرفی هم چگونه نزد آن عالم بروم و مثل مرتبۀ اول از وی پرسش نمایم در حالیکه من با او مکر و حیله کردم و به عهد و شرط خود وفا نکردم؟!

در هر صورت به حکم ضرورت و ناچاری برای دومین بار نزد آن عالم می روم و پس از اینکه از او عذرخواهی کردم قسم می خورم که این مرتبه به شرط خود وفا خواهم کرد؛ تا شاید بدینوسیله او نیز مرا آگاه کند.

لذا نزد آن عالم آمد و گفت: من آنچه را که نباید بکنم کردم و به عهد تو وفا ننمودم. آن جایزه ای که از پادشاه نصیب من شد از بین رفته و چیزی از آن باقی نمانده. اکنون به تو احتیاجی پیدا کرده ام. تو را به حق خدا سوگند می دهم که مرا محروم نکنی. من قسم یاد می کنم آنچه را در این مرتبه نصیب من گردد با تو قسمت نمایم. اکنون پادشاه مرا احضار کرده و نمی دانم که می خواهد از من چه پرسشی نماید.

آن شخص عالم گفت: پادشاه دوباره خوابی دیده و در نظر دارد که از تو بپرسد: این زمان چه زمانی است. وقتی که این پرسش را کرد بگو: زمان گوسفند است.

آن جوان رفت و ماجرا دوباره تکرار شد و دوباره صله و جایزه ای از پادشاه دریافت کرد.

در راه برگشت آن جوان دچار شک و تردید شد و با خود می گفت: آیا نسبت به آن عهد و پیمانی که با آن عالم کرده ام وفا کنم یا نه؟ پس از تفکر زیاد عاقبت با خود گفت: معلوم نیست که من بعد از این به آن عالم احتیاجی پیدا کنم. لذا این مرتبه نیز به عهد خود وفا ننمود!

مدتی گذشت و پادشاه برای سومین بار او را احضار کرد.

این بار جوان فوق العاده نادم و پشیمان گردید که چرا خدعه و غدر کردم و نسبت به آن عهد و پیمانی که با آن عالم کرده بودم وفا ننمودم؟ اکنون من با چه رویی نزد آن عالم بروم؟! و از طرفی هم خودم علم و دانشی ندارم که نزد پادشاه بروم و جواب پرسش او را بگویم!

بالاخره تصمیم گرفت که نزد آن عالم رود. وقتی به حضور آن عالم رسید او را به خدا سوگند داد و التماس کرد تا این بار هم او را تعلیم دهد. می گفت: من این بار یقیناً به وعدۀ خویش وفا خواهم کرد؛ به طور قطع عهد شکنی نخواهم نمود؛ بر من ترحم کن و مرا بدین حال وامگذار!!

آن مرد عالم پس از آنکه پیمان و نوشته ای از او گرفت گفت: پادشاه تو را به این منظور می خواهد تا دربارۀ خوابی که دیده است از تو سوال نماید که این زمان چه زمانی است. موقعی که از تو پرسید بگو: زمانۀ ترازو است.

وقتی جوان داخل مجلس پادشاه گردید پادشاه از او پرسید: من تو را برای چه احضار نموده ام؟

گفت: مرا بدین جهت خواسته ای تا دربارۀ آن خوابی که دیده ای پرسش نمایی و در نظر داری بپرسی: این زمان چه زمانی است؟

پادشاه گفت: راست گفتی. اکنون بگو ببینم این زمان چه زمانی است؟

گفت: زمان ترازو است.

پادشاه دستور داد تا جایزه ای به وی دادند. او جایزه را نزد آن عالم آورد و در جلو او نهاد. آنگاه گفت: این همۀ آن جایزه ای است که در این مرتبه عاید من شده است. من همۀ آن را نزد تو آورده ام که آن را بین من و خود تقسیم نمایی.

آن شخص عالم گفت: چون زمان اول زمان گرگ بود تو نیز گرگ بودی. بدین لحاظ بود که در اولین بار تصمیم گرفتی به عهد خود وفا نکنی.

زمانۀ دوم زمانۀ گوسفند بود؛ زیرا گوسفند تصمیم می گیرد کاری را انجام دهد ولی انجام نمی دهد. تو نیز تصمیم گرفتی که به وعده ی خود وفا کنی ولی نکردی.

این زمان چون زمانۀ ترازو است و کار ترازو هم وفا نمودن به حق است تو نیز به عهد خود وفا نمودی. اینک مال خویش را بردار که مرا به مال و جایزۀ تو احتیاجی نیست.

 

وای من!! به نظر شما چرا امام پنجم این پاسخ را در جواب آن یار خود فرمودند؟

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 0:16 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar