| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
ماجرای زیارت یکی از خدمتکاران خصوصی امام زمان: قسمت چهارم
داستان زیارت یکی از خدمتکاران خصوصی امام زمان (عج)؛ قسمت چهارم وقتی این داستان را روی آن لوح خواندم حالم قابل وصف نبود. نمی دونم شگفت زده شده بودم یا حسرت زده یا ... . عمیقاً به فکر فرو رفتم. پس آقا (عجل الله فرجه) کارپردازانی هم دارند که در ایام غیبت با آنها ارتباط دارند. به یاد این جمله از دعای عهد افتادم: «واجعلنا من المسارعین الیه فی قضاء حوائجه». بله، کسانی به این مقام می رسند که وقتی آقا حاجتی دارند آنها را صدا بزنند و آنها با سرعت برای برآورده کردن خواسته ی آقا به سوی ایشان بشتابند. و چقدر گمنامند این افراد! همین جناب هالو، لابد به خاطر سر و وضع ساده و لباسهای کهنه و مندرسش و اینکه حمال و کشیکچی بازار بوده، مردم او را هالو صدا می زده اند. غافل از اینکه او از دوستان و نوکران امام زمان (روحی له الفدا) است. به خودم آمدم. از خادم بقعه ی بابارکن الدین پرسیدم: آیا قبر آقای کشیکچی، الان در تخت فولاد مشخصه؟ گفت: بله و آدرسش را بهم داد. رفتم و بعد از کلی جستجو پیداش کردم. با خودم این اشعار را زمزمه می کردم: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟ مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم به این فکر می کردم که چطوری می شه به این مقام رسید؟ به یاد صحبتهای استاد تلوری افتادم که می گفت: «در دعای عهد، اول می گوییم اللهم انی اجدد له فی صبیحه یومی هذا ... یعنی اول با امام زمان بیعت می کنیم و عهد می بندیم و بعداً بلافاصله این عبارت است که واجعلنی من انصاره و اعوانه و الذابین عنه و المسارعین الیه فی قضاء حوائجه و ... یعنی بعد از عهد با آقا می توانیم آرزوی سربازی و یاری رساندن به آن حضرت و دفاع از ایشان و نوکری ایشان را داشته باشیم.» اما این عهد چیه؟ عهد بر سر چیست؟ بیعت برای چی؟ ... باید بیشتر بهش فکر کنم. مزار جناب هالو را پیدا کردم. روی آن نوشته شده بود: اینجا، مزار حاج میرزا حسین کشیکچی از نوکران امام زمان است. قبر، الان چسبیده به دیوار مصلای نماز جمعه ی اصفهان و درست در موضع قبله ی مصلا قرار دارد. اطراف قبر چند تا فرش پوسیده پهن شده و اعلامیه ای به چشم می خوره که شبهای جمعه در این مکان محفلی به عشق امام زمان برگزار میشه. از فرشها و محیط ساده و آرام قبرستان تخت فولاد میشه حدس زد که چه محفل با صفاییه. کاش بتونم یکبار هم که شده شرکت کنم. دارم به این فکر می کنم که اینجا حتماً قدمگاه آقا هم هست. آخه مگه میشه آقا به نوکرانشون سر نزنند؟ حالا بهتر می فهمم که چرا می گویند قبرستان تخت فولاد یکی از شریفترین قبرستانهاست. و خوشحالم که توفیق پیدا کردم مزار این خدمتکار آقا را زیارت کنم. |+| نوشته شده توسط علی مدح خان در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 16:47 |
ماجرای زیارت یکی از خدمتکاران خصوصی امام زمان: قسمت سوم
داستان زیارت یکی از خدمتکاران خصوصی امام زمان (عج)؛ قسمت سوم قسمت اول حکایت جناب کشیکچی را عرض کردم. اکنون ادامه حکایت: ... به اصفهان آمدم و برای رفت و آمد مردم در خانه نشستم. روز اول دیدم جناب هالو وارد شد. خواستم از جای خویش برخیزم و به خاطر مقامی که از او دیده ام، او را اکرام و احترام نمایم که با اشاره از من خواست در جایم بنشینم و چیزی نگویم. آنگاه به قهوه خانه رفت و پیش خادم ها نشست و در آنجا مانند خدمتکاران چای خورد. بعد از آن هنگامی که خواست برود، نزد من آمد و آهسته فرمود: آن تقاضایی که از تو داشتم، این است که روز پنج شنبه دو ساعت به ظهر مانده به منزلم بیایی تا کارم را به تو بگویم! آنگاه آدرس منزلش را داد و تاکید فرمود سر ساعتی که گفتم، به این آدرس بیا؛ نه زودتر و نه دیرتر. در روز موعود با خودم گفتم: چه خوب است ساعتی زودتر بروم تا فرصتی بیابم در کنار هالو بنشینم و احوال امام زمان را از او بپرسم. شاید به برکت همنشینی با هالو من هم آدم بشوم. به آدرسی که فرموده بود رفتم اما هرچه گشتم خانه ی او را پیدا نکردم. ساعتی گذشت تا اینکه راس ساعتی که فرموده بود به ناگاه خانه اش را یافتم. آمدم در بزنم، دیدم در باز شد و سید بزرگواری غرق نور عمامه ای سبز به سر و شال مشکی به کمر، از خانه ی هالو خارج شد. به ناگاه دیدم که هالو نیز به دنبال آن سید از خانه خارج و با تواضع و احترام فوق العاده ای به دنبال آن جناب روان شد. در آن هنگام شنیدم که هالو به آن بزرگوار می گفت: سیدی و مولای! خوش آمدی. لطف فرمودید به خانه ی این حقیر تشریف آوردید. هالو تا انتهای کوچه او را بدرقه کرد و بازگشت. در هاله ای از تعجب و حیرت پرسیدم: هالو او که بود؟ پاسخ داد: وای بر تو! مولای خود را نشناختی؟ او حجت بن الحسن بود که در آخرین روز عمرم لطف فرموده به دیدارم آمده بود. و اما از تو می خواهم که فردا صبح به ابتدای بازار بروی و حمال ها و کشیکچی ها را با خود به این خانه بیاوری! در این خانه باز خواهد بود و وقتی به آن وارد می شوید من از دنیا رفته ام. کفنم را به همراه هشت تومان پول آماده کرده ام و در گوشه ی اتاق گذاشته ام. آن را بردار و با کمک دیگران بدنم را غسل بده و کفن کن و در قبرستان تخت فولاد به خاک بسپار! صبح جمعه، غریبانه جنازه ی او را برداشتم و پس از غسل و کفن، در گوشه ای از قبرستان تخت فولاد به خاک سپردیم. وقتی خاک ها را روی بدن مطهرش ریختند غرق اشک و اه فریاد زدم: مردم! هیچ کدام از شما او را نشناختید. او یکی از اولیای خدا و امام زمان عجل الله فرجه بود. آنگاه به سراغ همسفران مکه ام رفتم و همه را جمع کرده، به خانه ی آیت الله روضاتی رضوان الله علیه بردم و خطاب به ان جناب گفتم: آقا! همه همسفرانم شاهدند که در طول سفر حج از آنها جدا شدم. عاقبت امام زمان مرا نجات داد و کسی که به دستور حضرت، اموال و اثایه ام را به من بازگرداند و مرا به مسجدالحرام و از آنجا دوباره به کربلا رسانید هالو بود. آیت الله سید محمد چهارسوقی، به محض شنیدن این کلام، سراسیمه و گریان به سوی تخت فولاد حرکت کرد و موجی از مردم نیز به همراه او روان شدند. به سرعت خود را به قبر هالو رسانید و بر روی قبر انداخت و گریه ها کرد و وقتی از روی قبر برخواست، رو به جمعیت کرد و فرمود مردم اصفهان! در همین جا به شما وصیت می کنم که وقتی من مردم، مرا در کنار قبر هالو دفن کنید. می خواهم وقتی امام زمان به زیارت قبر هالو تشریف می آورند از روی قبر من عبور کنند و نگاهی هم به قبر من بیاندازند. |+| نوشته شده توسط علی مدح خان در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 0:13 |
|
درباره وبلاگ
![]() مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 آرشيو موضوعی
سبلانشیعیان انتظار دمی با حافظ رهبر منتظران ماجرای زیارت میرزا حسین کشیکچی دست نوشته ها فلسطین-غزه چشمه ی جاری پيوندهای روزانه
ساساجشن پوریم عزای ملی پارسیان دل گویه ها ده منزل آرشيو پیوندها پيوندها
بارانسید لئو جان نکو راه نمایندگی مجاز غزه در آتش و خون سبحان جای خالی موج مرده خاطرات سربازی من دین و ادب کجایید ای شهیدان خدایی تمنای دل دل گویه ها سید یاسر جبرائیلی شمیم گل نرگس اینجا شلمچه است، بگوشم تک گل ناز پلخمون ای غایب از نظر ... عدالت علوی کوهنوردی پرواز در ملکوت روشنفکر قول احسن بچه هاي سوم تير اخلاق زناشویی منتظر و پیامی در راه مهندسی ساخت وتولید منبع کتابهای مکانیک سایت تخصصی آموزشی ایرانیان پایگاه اطلاع رسانی ساخت و تولید مهندسی ساخت و تولید ازدواج بیست دانشجوی بسیجی غربزده قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |