تبليغاتX
صالحین
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
 

چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی

که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی

 

بگفتمی که چه ارزد نسیم طره ی دوست

گرم به هر سر مویی هزار جان بودی

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 23:21 | 
الهی
 

الهی اذقنی حلاوة ذکرک و مناجاتک و محبتک ...

 


یک مورد خیلی مهم برای یکی از دوستان خوبم پیش اومده. همین الان که این مطلب رو می خونید لطفا براش دعا کنید. ممنون میشم.

...باشد کز آن میانه یکی کارگر شود.

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 23:18 | 
نقش خیال
 

حدود یک ماه پیش بود که از طریق وبلاگ یادداشتهای جیرجیرک متوجه شدم حاج آقا زائری نمایندگی مجازش رو آپ کرده.

مطلب بسیار قابل تاملی بود. مطلب خطاب به کسانی بود که نمی دانستند چطور می توان به غزه و مردم مظلوم آن کمک کرد. ایشان راه حل را در کلاس زبان و کتابخانه می دانند. تا بتونی با منطق و پشتوانه حرف بزنی و بتونی حرفت رو به گوش دیگران برسونی.

ما هم رفتیم و از همون هفته یادگیری زبان رو شروع کردیم. ولی خوب مجبور شدم از روش مدیریت پرت استفاده کنم. یعنی آن قسمت از وقتم که در رفت و آمد می گذشت را برای کار کردن زبان گذاشته ام. برای کلاس زبان هم مجبور شدم قید کوهنوردی جمعه ها رو بزنم. خدا قبول کنه ...


این شعر سعدی رو خیلی دوست دارم:

 

وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله ی زیر و زار من زارتر است هر زمان

بس که به هجر می دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو

دست نمای خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی

می​رسد و نمی​رسد نوبت اتصال من

 خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند

هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من

 برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد

فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من

چرخ شنید ناله​ام گفت منال سعدیا

کآه تو تیره می​کند آینه جمال من

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 0:7 | 
عمو پورنگ
روز جمعه عموپورنگ به اصفهان آمده بود و در میدان امام اصفهان برنامه داشت.

اینطور که من شنیده ام دفعه قبل که ایشون به اصفهان آمده بود به علت اینکه دوز شادی برنامه شان ظاهراْ زیاد بوده از طرف بعضی جریانات مورد نوازش قرار گرفته بود. البته من اون موقع اصفهان نبوده ام و از چند و چون دقیق ماجرا خبر ندارم.

این بار اما روز جمعه من و پسرخاله ام به نماز جمعه رفته بودیم و برنامه عموپورنگ هم بعد از نماز جمعه برگزار می شد که بطور زنده هم از تلویزیون پخش میشد. بعد از پایان نماز مجری مراسم نماز جمعه حضور عموپورنگ و امیر محمد را در اصفهان خیر مقدم گفت. بعد هم در تلویزیون دیدم که عموپورنگ از حضور امام جمعه اصفهان در برنامه تشکر می کرد.

نکته دیگر اینکه عموپورنگ از بچه ها دعوت کرده بود اتومبیل پدر و مادرشان را به مناسبت سی امین سالگرد پیروزی انقلاب رنگ آمیزی و تزیین کنند و به بهترین و زیباترین اتومبیل تزیین شده جایزه میداد. وقتی از نماز جمعه بر میگشتیم کسانی که برای برنامه عموپورنگ به میدان امام می آمدند را دیدیم. و چند تا از آن اتومبیلهای تزیین شده را.

خیلی برایم جذاب و جالب بود. یک حرکت خلاقانه که بچه ها را به تکاپو انداخته بود و خانواده ها را تحت تاثیر قرار داده بود. و به علاوه گردش این ماشینهای رنگ و وارنگ در سطح شهر چقدر جالب و تاثیر گذار و شور آفرین بود. من را به یاد شادی های بی غل و غش سالهای دبستان در ایام دهه فجر انداخت. به خصوص که صفا و صداقت بچه ها این کار را انجام داده بود و در آن اثری از روی و ریا دیده نمی شد. اگرچه بزرگترها هم به آنها کمک کرده بودند البته. حس خیلی جالبی بود. امروز چند تا از آن اتومبیلها را شبکه یک در برنامه عموپورنگ نشان داد. نمیدانم دیدید یا نه.

واقعاْ چقدر کم داریم از این افراد در کشورمان. و چقدر با کج فهمی با آنها مواجه می شویم. نمی دانم این حرف من را قبول دارید یانه؟ عموپورنگ با صفا و شور خاصی برای بچه ها برنامه اجرا می کند و برنامه هایش با تمام برنامه های دیگر در این زمینه متفاوت است. وقتی هم که از بچه ها صلواتی می گیرد یا برای امام زمان دعا می کند یا با خدا راز و نیاز می کند آدم احساس نمی کند که دارد فیلم بازی می کند یا خود شیرینی می کند. بر خلاف بعضی از مجریان صدا و سیما که وقتی به این قسمت برنامه هایشان می رسند آدم حالش از بوی گند تظاهرشان بد می شود. 

نکته دیگر این که یکی از ائمه جمعه اصفهان در برنامه عموپورنگ حاضر شده بود.نمی دانم کدام یک از ائمه جمعه اصفهان بوده اند ولی این حرکت به شخصیت آیت الله مهدوی بیشتر می خورد. علاوه بر اینکه آن روز نماز جمعه را ایشان اقامه کردند. این حرکت هم حرکت بسیار هوشمندانه ای بود. هم مانع از خارج شدن برنامه عموپورنگ از حد اعتدال شد و هم جلوی برخی تند روی های کج فهمانه را گرفت. علاوه بر اینکه این حمایت ها باعث دلگرمی بیشتر این افراد ارزشمند می شود.

این حرکت امام جمعه یک معنای دیگر هم داشت. حرکت حساب شده ای بود در مقابل شایعاتی که این روزها در اینترنت و در افواه مردم منتشر شده بود که عمو پورنگ در یک برنامه زنده تلویزیونی به کودکی عکس یک میمون را نشان می دهد و از او نام آن حیوان را می پرسد و بچه هم می گوید که بابام گفته این آقای .... است. و شایع شده بود که از اون روز به بعد برنامه های عموپورنگ دیگه زنده پخش نمیشه و ... . برنامه عموپورنگ اصولا برای گروه سنی ای نیست که هنوز نام حیوانات را ندانند یا تشخیص ندهند که چه حرفی را باید در تلویزیون بزنند و چه حرفی را نباید. با این وجود حضور امام جمعه اصفهان در این برنامه نمادی بود از اینکه جریان نیروهای انقلابی مساله ای با شادی و نشاط مردم ندارند و سطح فکری شان اینقدر پایین نیست.

نمی دانم این مطلب به گوش امام جمعه اصفهان می رسد یا نه.  ولی من که خیلی از ایشون ممنونم...

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 23:58 | 
ای عزیز

 

ای عزیز فکری کن و چاره جویی نما و راه نجاتی و وسیله خلاصی از برای خود پیدا کن؛ و به خدای ارحم الراحمین پناه ببر؛ و در شبهای تاریک با تضرع و زاری از آن ذات مقدس تمنا کن که تو را اعانت کند در جهاد نفس، تا ان شاء الله غالب شوی و مملکت وجودت را رحمانی گردانی و جنود شیطان را از آن بیرون کنی؛ و خانه را به دست صاحبش دهی تا سعادتها و بهجتها و رحمتهایی خداوند به تو عطا فرماید که تمام چیزهایی که شنیدی از وصف بهشت و حور و قصور پیش آنها چیزی نباشد؛ و ان سلطنت کلیه الهیه است که خبر دادند اولیای خدا از این ملت بیضای حنیف؛ و بالاتر از آن چیزهایی است که نه گوش احدی شنیده و نه چشمی دیده و نه به قلب بشری خطور کرده.

 

حضرت امام خمینی رحمت الله علیه

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 20:7 | 
شور و حال کودکی
 

در اتوبوس نشسته ام و به سمت خانه می روم. با چند تا بچه مدرسه ای هم مسیر شده ام. چه سرخوش و شاداب و معصوم هستند.


به خانه می آیم و یک ترانه از علیرضا افتخاری می گذارم:

یادم آمد ... شوق روزگار کودکی ... مستی بهار کودکی ...

یادم آمد ... آنهمه صفای دل که بود ... خفته در کنار کودکی ...

رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت ....

آسمان جلال دیگر پیش من داشت ...

شور و حال کودکی بر نگردد دریغا ...

قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا ...


در همین سن و سال بودم که شور انقلابی را در خود یافتم ... و کودکی ام به سر آمد ...

بابا من را به مسجد و راهپیمایی و ... اینها می برد ... اما هیچ اصراری بر انتقال مفاهیم انقلابی نداشت ... هیچ اصراری بر بسیجی بودن یا نبودن من نداشت ...

تا آنکه آن اتفاق افتاد ...

در اولین روزهای دبیرستان سری به دفتر بسیج زدم ... یک برچسب کوچک گوشه ای روی یک شیشه چسبانده شده بود ... روی آن عکسی از حاج احمد متوسلیان بود که با دست به افقی دور دست اشاره می کرد و جمله ای از او که:

« هرکجا گوینده ی لااله الا الله هست همانجا مرز اسلامی ماست»

و من آتش گرفتم ...


آیا حاجی الآن کجاست و چه می کند؟ سید نصرالله این روز ها گفته بود که چهار دیپلمات ایرانی هنوز زنده اند و در زندانهای دشمن صهیونیستی هستند.

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...


 چقدر دلتنگ شهدایم ... آیا امسال قسمت می شود که به زیارت قتلگاهشان بشتابم؟

 

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 20:44 | 
انسانم آرزوست
 

انسان برای این که حرف زدن بیاموزد به دو سال وقت نیازمند است ولی  برای آموختن سکوت پنجاه سال هم برایش کافی نیست.

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 22:46 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar