تبليغاتX
صالحین
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دیده ی اعتبار کو؟

 

دیده ی اعتبار کو؟

 

 

ریزش برگهای پاییزی به من درسی داد

که در هنگام خواب ریشه ها،

برگ ها می ریزند حتی با نسیمی؛

اما در بهار های سبز،

و همراه بیداری ریشه ها،

از چوب خشک مرده، از چوب سخت و متراکم،

جوانه ها و شکوفه ها می جوشند و بارور می شوند.

چشمه ی جاری

 

عید شما مبارک


بهارتان همیشه پاینده باد.

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 21:32 | 
بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز
 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد

 

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

 

ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

 

بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

 

طرب سرای محبت شود کنون معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد

 

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 23:34 | 
ولایت

لعن الله اعدائک یا علی

 

ببخشید من باید دیشب یا پریشب وبلاگم رو آپ می کردم ولی به علت مشغله ای که پیش آمد نتوانستم. توی این صد و چند پستی که تا کنون در این وبلاگ گذاشته ام از این پست خیلی خوشم می آید و هر چند وقت یکبار آن را مرور می کنم و به آن فکر می کنم. مناسبت این ایام یعنی آغاز ولایت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه بهانه خوبی است برای تکرار چند باره ی آن:

 

از یکی از یاران امام محمد باقر علیه السلام روایت شده که از ایشان پرسیدم: در چه موقع دولت حقۀ شما ظاهر خواهد شد؟

حضرت فرمود: ای حمران! تو دوستان و برادران و آشنایانی داری که از وضع ایشان می توانی اوضاع زمانۀ خود را دریابی، این زمان، زمانی نیست که امامِ برحق بتواند خروج نماید.

 

بعد حضرت داستانی را برای او نقل کردند که خیلی جالبه. و این سوال رو به ذهن آدم میاره که چرا امام باقر علیه السلام در جواب اون سوال این داستان را می فرمایند؟

 

اما آن داستان:

 

در زمان سابق شخص عالمی بود. او پسری داشت که در علم و دانش پدر خویش رغبتی نداشت و از پدر پرسشهای علمی نمی کرد.

اما وی همسایه ای داشت که می آمد و از او تحصیل علم و کمال می نمود. پس از چندی که اجل آن عالم فرا رسید فرزند خود را خواست و به او گفت: ای پسرک من! تو از علم من برخوردار نشدی؛ رغبتی به علم و دانش نداشتی؛ چیزی از من پرسش ننمودی.

ولی من همسایه ای داشتم که از من سوالات علمی می کرد و تحصیل کمال می نمود. اگر یکوقتی احتیاجی به علم من پیدا کردی نزد او می روی و از او یاد می گیری. آنگاه آن همسایه را به فرزند خویش نشان داد و معرفی نمود.

بعد از آنکه آن عالم از دنیا رفت پادشاه آن زمان خوابی دید و برای تعبیر خواب خود آن عالم را به حضور طلبید. در جوابش گفتند: وی از این دنیا رخت بربسته است.

پادشاه جویا شد که آیا از او فرزندی به جای مانده است؟ گفتند: آری. او پسری به یادگار نهاده است. پادشاه آن پسر را احضار نمود. همین که فرستاده پادشاه به دنبال آن پسر آمد او گفت: من نمی دانم پادشاه مرا برای چه می خواهد. من که علم و دانشی ندارم. اگر او از من پرسشی نماید رسوا خواهم شد!

در همین موقع بود که وصیت پدر به یادش آمد. متوجه آن شخص شد که از پدرش علم و دانش آموخته بود و به او گفت: پادشاه مرا خواسته. نمی دانم که منظورش چیست. پدرم به من وصیت کرده که اگر احتیاج به علم و دانشی پیدا نمایم نزد تو بیایم.

آن مرد در جواب گفت: من می دانم که پادشاه تو را برای چه احضار کرده است. اگر من تو را آگاه کنم، آنچه را که پادشاه به تو خواهد بخشید با من قسمت می کنی؟

گفت: آری.

آنگاه مرد او را درباره این قرارداد قسم داد و نوشته ای از او گرفت که به عهد و پیمان خویش وفا نماید.

سپس به وی گفت: پادشاه خوابی دیده است و تو را برای این خواسته که بپرسد: این زمان چه زمانی است؟ تو در جواب او بگو: زمانِ گرگ است.

وقتی آن پسر در مجلس پادشاه داخل شد شاه از او پرسید: من تو را برای چه موضوعی خواسته ام؟ گفت مرا برای خوابی که دیده ای طلبیده ای تا پرسش نمایی که این زمان چه زمانی است.

پادشاه گفت: راست گفتی؛ اکنون بگو بدانم این زمان چه زمانی است؟

گفت: زمان گرگ است.

پادشاه دستور داد تا جایزه ای به او دادند. وی جایزه را دریافت کرد و به سوی خانه به راه افتاد؛ ولی به عهد و شرطی که با آن شخص کرده بود وفا ننمود و سهم او را نداد. با خویشتن گفت: شاید قبل از اینکه این جایزه و مال را تمام کنم بمیرم و به آن شخص احتیاجی پیدا نکنم.

چند وقتی از این جریان گذشت. پادشاه خواب دیگری دید و آن پسر را نیز احضار کرد. وی از اینکه به عهد خویش وفا نکرده بود و سهم آن عالم را نداده بود پشیمان گردید. با خود می گفت: من علم و دانشی ندارم که نزد پادشاه بروم و از طرفی هم چگونه نزد آن عالم بروم و مثل مرتبۀ اول از وی پرسش نمایم در حالیکه من با او مکر و حیله کردم و به عهد و شرط خود وفا نکردم؟!

در هر صورت به حکم ضرورت و ناچاری برای دومین بار نزد آن عالم می روم و پس از اینکه از او عذرخواهی کردم قسم می خورم که این مرتبه به شرط خود وفا خواهم کرد؛ تا شاید بدینوسیله او نیز مرا آگاه کند.

لذا نزد آن عالم آمد و گفت: من آنچه را که نباید بکنم کردم و به عهد تو وفا ننمودم. آن جایزه ای که از پادشاه نصیب من شد از بین رفته و چیزی از آن باقی نمانده. اکنون به تو احتیاجی پیدا کرده ام. تو را به حق خدا سوگند می دهم که مرا محروم نکنی. من قسم یاد می کنم آنچه را در این مرتبه نصیب من گردد با تو قسمت نمایم. اکنون پادشاه مرا احضار کرده و نمی دانم که می خواهد از من چه پرسشی نماید.

آن شخص عالم گفت: پادشاه دوباره خوابی دیده و در نظر دارد که از تو بپرسد: این زمان چه زمانی است. وقتی که این پرسش را کرد بگو: زمان گوسفند است.

آن جوان رفت و ماجرا دوباره تکرار شد و دوباره صله و جایزه ای از پادشاه دریافت کرد.

در راه برگشت آن جوان دچار شک و تردید شد و با خود می گفت: آیا نسبت به آن عهد و پیمانی که با آن عالم کرده ام وفا کنم یا نه؟ پس از تفکر زیاد عاقبت با خود گفت: معلوم نیست که من بعد از این به آن عالم احتیاجی پیدا کنم. لذا این مرتبه نیز به عهد خود وفا ننمود!

مدتی گذشت و پادشاه برای سومین بار او را احضار کرد.

این بار جوان فوق العاده نادم و پشیمان گردید که چرا خدعه و غدر کردم و نسبت به آن عهد و پیمانی که با آن عالم کرده بودم وفا ننمودم؟ اکنون من با چه رویی نزد آن عالم بروم؟! و از طرفی هم خودم علم و دانشی ندارم که نزد پادشاه بروم و جواب پرسش او را بگویم!

بالاخره تصمیم گرفت که نزد آن عالم رود. وقتی به حضور آن عالم رسید او را به خدا سوگند داد و التماس کرد تا این بار هم او را تعلیم دهد. می گفت: من این بار یقیناً به وعدۀ خویش وفا خواهم کرد؛ به طور قطع عهد شکنی نخواهم نمود؛ بر من ترحم کن و مرا بدین حال وامگذار!!

آن مرد عالم پس از آنکه پیمان و نوشته ای از او گرفت گفت: پادشاه تو را به این منظور می خواهد تا دربارۀ خوابی که دیده است از تو سوال نماید که این زمان چه زمانی است. موقعی که از تو پرسید بگو: زمانۀ ترازو است.

وقتی جوان داخل مجلس پادشاه گردید پادشاه از او پرسید: من تو را برای چه احضار نموده ام؟

گفت: مرا بدین جهت خواسته ای تا دربارۀ آن خوابی که دیده ای پرسش نمایی و در نظر داری بپرسی: این زمان چه زمانی است؟

پادشاه گفت: راست گفتی. اکنون بگو ببینم این زمان چه زمانی است؟

گفت: زمان ترازو است.

پادشاه دستور داد تا جایزه ای به وی دادند. او جایزه را نزد آن عالم آورد و در جلو او نهاد. آنگاه گفت: این همۀ آن جایزه ای است که در این مرتبه عاید من شده است. من همۀ آن را نزد تو آورده ام که آن را بین من و خود تقسیم نمایی.

آن شخص عالم گفت: چون زمان اول زمان گرگ بود تو نیز گرگ بودی. بدین لحاظ بود که در اولین بار تصمیم گرفتی به عهد خود وفا نکنی.

زمانۀ دوم زمانۀ گوسفند بود؛ زیرا گوسفند تصمیم می گیرد کاری را انجام دهد ولی انجام نمی دهد. تو نیز تصمیم گرفتی که به وعده ی خود وفا کنی ولی نکردی.

این زمان چون زمانۀ ترازو است و کار ترازو هم وفا نمودن به حق است تو نیز به عهد خود وفا نمودی. اینک مال خویش را بردار که مرا به مال و جایزۀ تو احتیاجی نیست.

 

وای من!! به نظر شما چرا امام پنجم این پاسخ را در جواب آن یار خود فرمودند؟

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 0:16 | 
شراب تلخ می خواهم
 

دنیا چقدر کوچیکه. امشب به خاطر یه کار خیری رفته بودم در یک مغازه ای. کارم رو انجام دادم و داشتم میومدم بیرون که یک لبخند آشنا در یک لحظه از جلوی چشمم گذشت.خشکم زد.

 رو برگردوندم و دیدم ته مغازه یک پوستر یادگاری از شهید علیرضا رستمی نصب شده.

شهید علیرضا رستمی

 خشکم زد. از صاحب فروشگاه سوال کردم آقا این شهید رستمی رو شما میشناسید؟

- بله. پسر عمه و برادر خانممه.

- خدا رحمتش کنه. با هم چه کربلای با صفایی رفتیم.

- بله چند روز بعد از همون کربلا بود که شهید شد.

- آره من هم اون موقع جنوب بودم.

...

 

با شهید رستمی اولین بار توی ناحیه بسیج دانشجویی تهران آشنا شدیم. ایشون از بنیانگذاران و زحمتکشان دوره راویان نور بسیج دانشجویی بود که من هم توی اون دوره شرکت کردم. بعد هم که با زحمات طاقت فرساش توانست سفر کربلا رو ترتیب بده و همونجا هم حاجتش رو گرفت... یکی از اون مردان بی ادعا و خاکی که از سر و کولش بالا می رفتیم و سر به سرش میذاشتیم.

خیلی اتفاقی به نظر میاد که عکس یه آدم گمنامی که بچه شیرازه، و سه چهار سال پیش از این دنیا رفته و تو توی تهران باهاش آشنا شده بودی حالا کنج یه مغازه توی ناف اصفهان نظرت رو به خودش جلب کنه و به روت لبخند بزنه.

ولی من معتقدم که هیچ چیزی بی حکمت نیست. با خودم فکر کردم شاید رضایت خودش از این کار خیری که انجام داده ام رو نشون داده و همونجا نیت کردم که در ثواب این عمل شریک باشه. بعد گفتم شاید هم نه. شاید میخواد یه تلنگر بزنه که نکنه امسال راه ما رو ادامه ندی. نکنه هیچ برنامه ای برای جنوب رفتن نداشته باشی. و الا چرا تو این ایام ودش رو به من نشون داد؟ آره شاید این یه دعوته از طرف شهید رستمی. ولی امسال من اصلا آمادگیش رو ندارم. درگیری های کاری و دوری از مطالعات مربوطه و .... خدایا من که دعا کرده بودم اولین روز کارم که مپسند که روزمرگی مرا از رسالتهایم در این عالم غافل کنه. یعنی مستجاب نشده؟

کاش لا اقل قسمت بشه فقط برم زیارت مناطق. حالا حرف هم اگر نزدم بهتر .... با این اوضاع خراب این روزهای ما معلومه که خیلی توفیق ها ازمون صلب بشه.

وای خداجون. امشب چقدر دلتنگ شهدایم.


آقای جهان بین!

یادته اون شعری که اون سال توی طرح ولایت میخوندیم؟

 

هرکس ولای مرتضی دارد بیاید

 

در جمع ما خصم ورا لعنت نماید

 

ما مهر اولاد علی در سینه داریم

 

با خصم زهرا کینه ی دیرینه داریم

 

بانوی مایی    محزون چرایی؟    ای کفو حیدر   نور خدایی

 

یا فاطمه من عقده ی دل وا نکردم

 

گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم

 

در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون

 

یاد شلمچه یاد فکه یاد مجنون

 

یاد شقایقهای سرخ کعبه ی راز

 

یاد دوکوهه یاد مهران یاد اهواز

 

یاد شهیدانی که حق را برگزیدند

 

با رمز یا زهرا حماسه آفریدند

 

رفتند یاران  چابک سواران     همراه آنان    پیر جماران

 

رفتند تا در بزم گلها جا بگیرند

 

تا انتقام سیلی زهرا بگیرند

 

هان ای شهیدان با خدا شبها چه گفتید؟

 

جان علی با حضرت زهرا چه گفتید؟

 

مادر چرا از زینب خود رو گرفتی؟

 

بنشسته ای دستت بر پهلو گرفتی؟

 

ای خورده سیلی  با روی نیلی   عازم به سوی  رب جلیلی

...


  این ایام ایام سیلی خوردن بی بی است. ایام شهادت محسن. ایام غربت مولا. ایام سقیفه. ایام غصب ولایت...

 

آقا نمی خوای بیایی؟ مُردیم به خدا.

 

یا فاطمه من عقده دل وا نکردم ...

 

گشتم ... ولی .... قبر تو را ...

 

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 23:52 | 
اللهم
 

اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا

 

و غیبة ولینا

 

و قلة عددنا و کثرة عدونا

 

و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 11:58 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar