تبليغاتX
صالحین
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
امسال، محرم

 

امسال محرم این کتابها را خواهم خواند و مطالعه آنها را به همه دوستان توصیه می کنم:

 

۱- آفتاب در حجاب    سید مهدی شجاعی

۲- پدر  عشق و پسر       سید مهدی شجاعی

۳- کرشمه خسروانی ...      سید مهدی شجاعی

۴- فتح خون        سید مر تضی آوینی

۵- گنجینه الاسرار        عمان سامانی

۶- قصیده شیعه نامه از کتاب نخل میثم            غلامرضا سازگار

۷- از دیار حبیب        سید مهدی شجاعی

۸- عاشورا      علی صفایی حائری

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 20:41 | 
با اندکی تاخیر ...
 

با عرض پوزش از همه دوستان

 

با اندکی تاخیر به علت مشغله های ایام ازدواج

 

به زودی باز خواهم گشت ان شاء الله

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 18:46 | 
گزارشی از یک واقعه و یک تحلیل

 

گزارشی از یک واقعه و یک تحلیل

 

روز جمعه پانزدهم خرداد دکتر احمدی نژاد از کاندیداهای ریاست جمهوری دهم در جمع مردم اصفهان حضور یافت.  به نظر راقم این سطور حجم استقبال مردم اصفهان از این نامزد انتخابات راباید یکی از نقاط عطف این انتخابات پر التهاب دانست که پیامهای زیادی برای رقبای احمدی نژاد داشت. از طرف دیگر مشاهدات من در این برنامه جدای از گرایش سیاسی ام برایم بسیار قابل تامل بود.

مساحت میدان امام اصفهان ۸۵ هزار متر مربع است. طبق اعلام مسئولین مربوطه این دیدار قرار بود راس ساعت ۶ بعد از ظهر انجام شود که به علت ازدحام شدید جمعیت در میدان و در تمام طول ۲ کیلومتری خیابان احمد آباد که مسیر ورود احمدی نژاد به میدان بود برنامه با بیش از دو ساعت تاخیر آغاز شد. در طول این دوساعت قسمت زیادی از مردم میدان را ترک کردند ولی همزمان با ورود احمدی نژاد و با ورود جمعیت تجمع کننده در طول مسیر او به میدان مجددا تمام فضای این میدان مملو از جمعیت شد. تخمین من با توجه به تراکم جمعیت حاضر و ترک میدان توسط عده ای به علت تاخیر پیش آمده و پر شدن مجدد آن این است که حدود ۲۰۰ هزار نفر از هواداران احمدی نژاد در این برنامه حضور یافتند. این حضور با توجه به اینکه اصفهان حدود یک و نیم میلیون نفر جمعیت دارد و بیش از یک میلیون نفر آنها واجد شرایط رای دادن هستند اهمیت می یابد. یعنی ۲۰ درصد از واجدین شرایط فقط در این مراسم حضور یافتند. آنهم در یک کلان شهر تعیین کننده که تا پیش از این تحلیل ها حاکی از بهتر بودن وضعیت کاندیدای رقیب احمدی نژاد در آن بوده است.

یکی از دوستان نزدیک بنده از ستاد مهندس میرحسین موسوی در روز بعد از این تجمع به من اطلاع داد که تخمین ستاد آقای موسوی این است که حدود ۴۰۰ اتوبوس مردم را از روستاها و شهرهای مجاور به میدان آورده بوده اند. گذشته از اینکه اصولا این تعداد اتوبوس امکان تردد در ترافیک منطقه مرکزی شهر اصفهان را ندارند ولی با فرض صحت این خبر کمتر از ۱۰ درصد از جمعیت استقبال کننده را می توان از مردمی دانست که از مناطق اطراف اصفهان در این مراسم حضور یافته بودند.

اما پدیده قابل مطالعه این مراسم را من در ادبیات رایج در میان این توده چند صد هزار نفری می دانم. شعرها و شعارهای ساخته شده کاملا حکایت از علایق بی آلایش مردم داشت. در گوشه و کنار میدان جمعیت منتظر دسته دسته مشغول گفتگو شعاردادن و شعرخوانی های خودجوش بودند. از آن کارهایی که اصلا احساس نمی کنی تصنعی و فرمایشی هستند. مثل ادبیات سازی هایی که از دوران اوایل انقلاب گزارش شده است. با دیدن این مسائل و با توجه به فضای پیش آمده در مناظرات انتخاباتی مطمئن شدم که کشورم در شرف تغییرات شگرفی است. تغییراتی که اصل آنها مورد تایید هر وجدان بیداری است و تنها اختلاف در نحوه اعمال آنهاست و مردم در این مراسم موافقت عمیق خود را با روش در پیش گرفته شده توسط احمدی نژاد نشان دادند.

مشابه این حضور را از تلویزیون در تجمع مردم مشهد و ارومیه و در تجمع دیروز مصلای تهران دیدم. شرایطی که رقبای احمدی نژاد را در وضعیت ناامید کننده ای قرار داده است. 

امیدوارم این همراهی با دید باز شکل گرفته باشد. چون مردمی که به امید رفاه و به علت تنگنای محرومیت و بدون شناخت صحیح از سختیها و مصائب پیش رو با احمدی نژاد همراه شده اند ممکن است خیلی زود میدان را خالی کنند. قصد ایجاد نا امیدی و منفی بافی ندارم اما تاریخ چنین چیزی را نشان می دهد و باید از صحنه هایی اینچنین که تاریخ در پیش روی ما نهاده است عبرت گرفت. باید دانست این مبارزه راهی است که امثال حسین بن علی با خون خود و با اهدای سر پیموده اند و نمی توان آن را با پای رفاه و عافیت طی کرد. 

اگر چه راجع به صلاحیت اصولی احمدی نژاد برای علمداری چنین مبارزه ای نیز جای حرف و حدیث زیادی هست.

نظر شما چیست؟  

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 1:38 | 
تا صبح دولت یار ... راه زیادی در پیش داریم
 

جای همه ی دوستان این هفته هم خالی بود. کاش همه تون بودید. رفته بودیم اینجا:

 

منطقه ای بین دو روستای دور افتاده و فوق العاده محروم در استان کهگیلویه و بویر احمد

 

 

اول چند تا عکس از منطقه ببینید تا بعد حرفم رو بگم:

 

 

 

 

البته با دیدن این مناظر یه وقت فکر نکنید که خوب خیلی هم وضعشون بد نبوده. متاسفانه حواسم نبود از خود روستاها و شدت فقر و محرومیت مردمش عکس بگیرم ولی چیزهای جالبی دیدم.


دیدم که دولت نهم حتی به این مناطق دور از دسترس و فوق العاده محروم سفر کرده. براشون آب رو لوله کشی کرده بود. کمک کرده بود خونه هاشون رو مقاوم سازی کنند. تا یکی از روستاها جاده کشیده بود و کار احداث جاده تا روستای بعدی هم در حال انجام بود.


اخیراً خیلی تاسف می خورم که چرا در فضای سیاسی کشور ما اینقدر فضا سیاه و سفیده. طرفداران یک جریان سعی شدیدی در توجیه نقاط ضعف و عملکردهای اشتباه خودشون دارند و از طرف دیگر هیچ نقطه مثبتی رو در جریان رقیب نمی تونند ببینند. و در این زمینه اکثراً کار را از بی انصافی به نامردی می رسانند. این مساله نزدیکی های انتخابات تشدید هم میشه. برای همین امسال خیلی سر به سر طرفداران هر دو جریان میذارم. خیلی از دوستان هنوز نتونستند حدس بزنند که من بالاخره به کی رای می دهم.

واقعیتش هم اینه که خیلی از نگرانی هایی که طرفداران هر دو کاندیدای مطرح دارند برام نگران کننده نیست. نه احمدی نژاد کشور را به کام نابودی و ورشکستگی برده و نه موسوی اون کسیه که حضرات رفقای ما فکر کرده اند که حالا اگه رای بیاره دوباره باید از اون خون دلهایی که در دوران اصلاحات خوردیم بخوریم. هر دوتاشون فرزندان این انقلاب و کشور و ملتند و خدمات خیلی زیادی داشته اند. البته نه احمدی نژاد تخم دوزرده ای برای مردم و انقلاب کرده و نه موسوی عملکرد فوق العاده ای در دوران مسئولیت و پس از اون داشته یا با برنامه مشخص و مدونی پا به این میدان گذاشته. خیلی از این فضا ها و حرفها و طرفداری ها و ... هم اقتضائات دوران انتخاباته و هزینه هایی است برای به دست آوردن منفعتی بالاتر که شور و حضور در انتخابات باشه می کنیم و هیچ عیبی هم نداره. کی بشه که وطن را به شان واقعی اش برگردونیم. اون وظیفه ایه که به عهده تک تک ماست.


حالا بالاخره فهمیدید که من طرفدار کی هستم؟

 البته حالا نظر ما اینقدر ها هم مهم نیست ها. شما خودتون رو ناراحت نکنید.

این عکس رو ببینید، دالان بهشته! خیلی هم مسیرش سربالاییه! یعنی زحمت داره!

 

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 20:21 | 
نفسی علی زفراتها محبوسه
 

نفسی علی زفراتها محبوسه

یا لیتها خرجت مع الزفرات

و ...

دوباره ایام فاطمیه است.

امسال هم «کشتی پهلو گرفته» ی استاد «سید مهدی شجاعی» انیس شبهای فاطمیه ام شده است. می خوانم و در حسرت بزرگواری و کرامت اهل بیت پیامبر می سوزم و آب می شوم.

کشتی پهلو گرفته کتابی است که هر فصلش زبان حال کسی است بر بالین احتضار فاطمه ی عذراء و به این بهانه مروری بر تاریخ زندگانی حضرتش سلام الله علیها. کتابی که تا کنون حداقل 450000 نسخه از آن چاپ شده است.

 

 

در فصل پنجم این کتاب از زبان مولانا و سیدنا الامام الحسن المجتبی می خوانیم:


اگر تو فاطمه نبودى با آن عظمت دست نيافتنى و من هم حسن نبودم با اين قلب رقيق و دل شکستنى، باز هم سفارش تو مادر ـ گريه نکردن ـ عملى نبود.
اگر من تنها يک فرزند بودم ـ هر فرزندى ـ و تو تنها يک مادر بودى ـ هر مادرى ـ در حال ارتحال، باز هم به دل نمى‌شد گفت که نسوز و به چشم نمى‌شد گفت که آرام بگير و اشک مريز.
چه رسد به اين که تو فقط يک مادر نيستى، تو فاطمه اى! تو زهراى اطهرى! تو نزديکترين و بى‌واسطه‌ترين بازمانده‌ى منزل و مهبط وحى‌اى! تو محب و محبوب خدا و پيامبرى!
چه کسى عشق خدا و پيامبر را نسبت به تو نمى‌داند؟
کم مانده بود، پيامبر به بلال بگويد:
«بر بالاى مأذنه که رفتى بعد از هر اذان به صداى بلند اعلام کن که محمد (ص) فاطمه را دوست دارد، دوست داشتنى الهى و تکوينى، دوست داشتنى سنّتى و تشريعى.»
اينچنين بود عشق مشهور پيامبر به تو. و عشق تو به پيامبر، شهره‌تر، آنچنان که لقب «ام ابيها» گرفتى و آنچنان که بعد از ارتحال پيامبر هيچ کس خنده‌ى تو را نديد و در عوض، گريستن‌ات، دشمن را به ستوه آورد.


 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:25 | 
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
 

جای همه دوستان خالی روز جمعه با یکی از گروههای کوهنوردی اصفهان به چشمه دیمه رفته بودیم. اطراف چلگرد و نزدیک زردکوه بختیاری سرچشمه اصلی زاینده رود و کارون. این هم یه عکس از اونجا:

 

 

چشمتون روز بد نبینه ما رو با یه عده از اراذل و اوباش انداخته بودند توی یک مینی بوس. اونقدر چرت و پرت گفتند که من در مسیر برگشت ترجیح دادم هندزفری رو بچپونم توی گوشم و با دوستان اس ام اس بازی کنم. چون بعد از ظهر جمعه بود این پیام رو برای تعدادی از دوستان فرستادم:

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

 

که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

 


توجه شما رو به واکنش یکی از دوستان و اس ام اس هایی که بین ما رد و بدل شد جلب می کنم:

یاسر جبرائیل: منظورت چیه؟ ها؟

من: هیچی بعد از ظهر جمعه ای تو کوه و بیابان هستم بی ذوق!

یاسر جبرائیل: بدبخت! به جای کوه و بیابان بیا و کاری کن!

من: تو که کاری کرده ای چه اثری گذاشته ای؟ لا اقل این شعر خواجه حافظ بعد از چند قرن هنوز باقیه.

یاسر جبرائیل: جای پای تو توی بیابون هم کافیه. خودتو به زحمت نندازیا! خیلی مخلصیم.

من: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

یوسف گم گشته را هم امشب به حجله می برد زلیخا ... یادت نره ببینی

یاسر جبرائیل: بی تربیت!


حالا به نظر شما آیا من آدم بی تربیتی هستم؟

آیا من نباید سر به کوه و بیابان بگذارم؟

آیا در کوه و بیابان می توان از دست اراذل و اوباش راحت بود؟

آیا من باید به جای کوه و بیابان بیایم و کاری کنم؟

آیا من و یاسر جبرائیل فرقی با اون اراذل و اوباش توی مینی بوس داریم؟

کلاٌ نظر شما چیه؟

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:19 | 
جهانشاهنامه 2

 

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

 

 

1- منتظران مصلح خود باید صالح و مصلح باشند.

 

این جمله طعنه ای نیست به آن جمله معروف که «منتظران مصلح خود باید صالح باشند.» چرا که نویسنده این سطور خود از مریدان گوینده ی آن جمله است. قصد آن داشته ام که یکی از خصوصیات صالح بودن را برجسته تر نشان دهم. یعنی اصلا کسی که مصلح نباشد را نمی توان یک صالح واقعی به حساب آورد.

 

2- لا یکلف الله نفساٌ الا وسعها

 

معنای این آیه این است: «خداوند چیزی که در توان کسی نباشد را بر او تکلیف نمی کند.» اما به این آیه از دو منظر می توان نگریست که هر یک اثر رفتاری متفاوتی خواهند داشت:

الف- کسانی ابتدا به وسع و توان خود می نگرند و سپس می خواهند تشخیص دهند که آیا امری تکلیف آنها به حساب می آید یا نه. این افراد غالبا در تشخیص تواناییهای خود هم دچار اشتباه می شوند و دامنه ی وسع خود را بسیار محدود می بینند. نتیجه این می شود که زمینگیر می شوند و حرکت و جهادی از آنها انتظار نمی رود.

ب- اما کسانی که توانسته اند منشا اثری شوند غالبا ابتدا به تکلیف خود نگریسته اند و سپس با اعتقاد به این آیه دانسته اند که هر چه بر آنها تکلیف شده است لاجرم در دایره وسع و توان آنها است. لذا به زودی توانسته اند راهی برای ادای تکلیف بیابند.

 

3- جهانشاهنامه

 

وقتی ماجرای طلبه سیرجانی حجة الاسلام جهانشاهی را خواندم مطالب بالا که حاصل سالیان ارتباطم با استاد تلوری است به ذهنم متبادر شد. با فرض صحت ماجرا حجة الاسلام جهانشاهی نمونه ای از کسانی است که اصلاح را تکلیف خود دیده و برای ادای تکلیف کوشیده اند. معتقدم این روحیه پیش شرط اصلی تمهید مقدمات ظهور مصلح کل عجل الله فرجه می باشد و امروز خیلی به آن احتیاج داریم. البته برای بدست آوردن چنین روحیه ای مقدمه ای لازم است و آن قطع تعلق است.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود         ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

خداوند روزیمان کند.

نمی دانم واقعا تا چه حد مرد چنین میدانهایی هستیم. میدانی که در آن دشمن که جای خود دارد جفای دوستان را هم باید تحمل کرد. اما نصرت الهی شامل حال صابران است.


پی نوشتها:

1- در همه مطالب و اخباری که راجع به این موضوع خواندم هیچ خبری ندیدم که آیا بالاخره به آن پرونده زمین خواری رسیدگی شده است یا خیر، و نتیجه چه بوده است؟

2- سوالات و شبهات زیادی هست در مورد موضع گیری ها و عملکرد ها در قبال این مساله که چون به همه جوانب امر واقف نیستم از طرح آن خودداری کردم.

3- این مطلب لبیکی بود به دعوت دوست عزیزم محمد صادق علیزاده. در ادامه این موج وبلاگی دعوت می کنم از آقای جای خالی و سبحان عزیزم و خانم باران که در این باره دست به کیبورد شوند.

 


به قول دوستمان جهانشاهنامه ... (یادداشتهای جیرجیرک)

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 0:25 | 
شراب تلخ می خواهم
 

دنیا چقدر کوچیکه. امشب به خاطر یه کار خیری رفته بودم در یک مغازه ای. کارم رو انجام دادم و داشتم میومدم بیرون که یک لبخند آشنا در یک لحظه از جلوی چشمم گذشت.خشکم زد.

 رو برگردوندم و دیدم ته مغازه یک پوستر یادگاری از شهید علیرضا رستمی نصب شده.

شهید علیرضا رستمی

 خشکم زد. از صاحب فروشگاه سوال کردم آقا این شهید رستمی رو شما میشناسید؟

- بله. پسر عمه و برادر خانممه.

- خدا رحمتش کنه. با هم چه کربلای با صفایی رفتیم.

- بله چند روز بعد از همون کربلا بود که شهید شد.

- آره من هم اون موقع جنوب بودم.

...

 

با شهید رستمی اولین بار توی ناحیه بسیج دانشجویی تهران آشنا شدیم. ایشون از بنیانگذاران و زحمتکشان دوره راویان نور بسیج دانشجویی بود که من هم توی اون دوره شرکت کردم. بعد هم که با زحمات طاقت فرساش توانست سفر کربلا رو ترتیب بده و همونجا هم حاجتش رو گرفت... یکی از اون مردان بی ادعا و خاکی که از سر و کولش بالا می رفتیم و سر به سرش میذاشتیم.

خیلی اتفاقی به نظر میاد که عکس یه آدم گمنامی که بچه شیرازه، و سه چهار سال پیش از این دنیا رفته و تو توی تهران باهاش آشنا شده بودی حالا کنج یه مغازه توی ناف اصفهان نظرت رو به خودش جلب کنه و به روت لبخند بزنه.

ولی من معتقدم که هیچ چیزی بی حکمت نیست. با خودم فکر کردم شاید رضایت خودش از این کار خیری که انجام داده ام رو نشون داده و همونجا نیت کردم که در ثواب این عمل شریک باشه. بعد گفتم شاید هم نه. شاید میخواد یه تلنگر بزنه که نکنه امسال راه ما رو ادامه ندی. نکنه هیچ برنامه ای برای جنوب رفتن نداشته باشی. و الا چرا تو این ایام ودش رو به من نشون داد؟ آره شاید این یه دعوته از طرف شهید رستمی. ولی امسال من اصلا آمادگیش رو ندارم. درگیری های کاری و دوری از مطالعات مربوطه و .... خدایا من که دعا کرده بودم اولین روز کارم که مپسند که روزمرگی مرا از رسالتهایم در این عالم غافل کنه. یعنی مستجاب نشده؟

کاش لا اقل قسمت بشه فقط برم زیارت مناطق. حالا حرف هم اگر نزدم بهتر .... با این اوضاع خراب این روزهای ما معلومه که خیلی توفیق ها ازمون صلب بشه.

وای خداجون. امشب چقدر دلتنگ شهدایم.


آقای جهان بین!

یادته اون شعری که اون سال توی طرح ولایت میخوندیم؟

 

هرکس ولای مرتضی دارد بیاید

 

در جمع ما خصم ورا لعنت نماید

 

ما مهر اولاد علی در سینه داریم

 

با خصم زهرا کینه ی دیرینه داریم

 

بانوی مایی    محزون چرایی؟    ای کفو حیدر   نور خدایی

 

یا فاطمه من عقده ی دل وا نکردم

 

گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم

 

در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون

 

یاد شلمچه یاد فکه یاد مجنون

 

یاد شقایقهای سرخ کعبه ی راز

 

یاد دوکوهه یاد مهران یاد اهواز

 

یاد شهیدانی که حق را برگزیدند

 

با رمز یا زهرا حماسه آفریدند

 

رفتند یاران  چابک سواران     همراه آنان    پیر جماران

 

رفتند تا در بزم گلها جا بگیرند

 

تا انتقام سیلی زهرا بگیرند

 

هان ای شهیدان با خدا شبها چه گفتید؟

 

جان علی با حضرت زهرا چه گفتید؟

 

مادر چرا از زینب خود رو گرفتی؟

 

بنشسته ای دستت بر پهلو گرفتی؟

 

ای خورده سیلی  با روی نیلی   عازم به سوی  رب جلیلی

...


  این ایام ایام سیلی خوردن بی بی است. ایام شهادت محسن. ایام غربت مولا. ایام سقیفه. ایام غصب ولایت...

 

آقا نمی خوای بیایی؟ مُردیم به خدا.

 

یا فاطمه من عقده دل وا نکردم ...

 

گشتم ... ولی .... قبر تو را ...

 

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 23:52 | 
شور و حال کودکی
 

در اتوبوس نشسته ام و به سمت خانه می روم. با چند تا بچه مدرسه ای هم مسیر شده ام. چه سرخوش و شاداب و معصوم هستند.


به خانه می آیم و یک ترانه از علیرضا افتخاری می گذارم:

یادم آمد ... شوق روزگار کودکی ... مستی بهار کودکی ...

یادم آمد ... آنهمه صفای دل که بود ... خفته در کنار کودکی ...

رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت ....

آسمان جلال دیگر پیش من داشت ...

شور و حال کودکی بر نگردد دریغا ...

قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا ...


در همین سن و سال بودم که شور انقلابی را در خود یافتم ... و کودکی ام به سر آمد ...

بابا من را به مسجد و راهپیمایی و ... اینها می برد ... اما هیچ اصراری بر انتقال مفاهیم انقلابی نداشت ... هیچ اصراری بر بسیجی بودن یا نبودن من نداشت ...

تا آنکه آن اتفاق افتاد ...

در اولین روزهای دبیرستان سری به دفتر بسیج زدم ... یک برچسب کوچک گوشه ای روی یک شیشه چسبانده شده بود ... روی آن عکسی از حاج احمد متوسلیان بود که با دست به افقی دور دست اشاره می کرد و جمله ای از او که:

« هرکجا گوینده ی لااله الا الله هست همانجا مرز اسلامی ماست»

و من آتش گرفتم ...


آیا حاجی الآن کجاست و چه می کند؟ سید نصرالله این روز ها گفته بود که چهار دیپلمات ایرانی هنوز زنده اند و در زندانهای دشمن صهیونیستی هستند.

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...


 چقدر دلتنگ شهدایم ... آیا امسال قسمت می شود که به زیارت قتلگاهشان بشتابم؟

 

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 20:44 | 
سربازی هم تمام شد

سربازی هم تمام شد.

از وقتی مدارکم را برای سربازی پست کردم پیگیری هایم شروع شد تا یک جای مناسب خدمت کنم. از بین گزینه های زیادی که برایم موجود بود گشتم و گشتم تا راحت ترین را انتخاب کنم. غافل از اینکه راحت ترین ها همیشه بهترین نیستند. اما سمت و سوی اتفاقات اصلاً بر وفق مراد نبود. تقدیر الهی و تدبیر من کاملاً در خلاف جهت همدیگر بودند. خدمت در سپاه کجا و خدمت در نیروی انتظامی کجا؟ بنیاد حفظ آثار کجا و راهنمایی و رانندگی کجا؟ شهر خودم کجا و یک شهر کوچک که 230 کیلومتر از خانه ام فاصله دارد کجا؟ هرچه می گذشت می دیدم که پیگیری ها و تقلا ها به جایی نمی رسد. ندایی در درونم می گفت که شاید خیر تو در آنچه که می جویی نیست. بالاخره مجبور شدم دستها را بالا ببرم و تسلیم شوم و خود را به دست جریاناتی که پیش آمد بسپارم.

حالا که خدمت تمام شده می بینم که تجربه ی گرانسنگی بدست آورده ام. البته شاید هم هنوز خیر حقیقی که در این ماجرا بود را نفهمیده باشم اما به لطف خدمت در راهنمایی و رانندگی گواهینامه ی موتورسیکلت، پایه یکم و لیفتراک گرفتم. از آن مهمتر فراغتی که دوری از خانه برایم حاصل کرد باعث شد تا بتوانم مدرک عالی خوشنویسی هم بگیرم.

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 10:28 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar