تبليغاتX
صالحین
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ماجرای زیارت یکی از خدمتکاران خصوصی امام زمان: قسمت سوم

داستان زیارت یکی از خدمتکاران خصوصی امام زمان (عج)؛ قسمت سوم

 

قسمت اول حکایت جناب کشیکچی را عرض کردم. اکنون ادامه حکایت:

 

... به اصفهان آمدم و برای رفت و آمد مردم در خانه نشستم. روز اول دیدم جناب هالو وارد شد. خواستم از جای خویش برخیزم و به خاطر مقامی که از او دیده ام، او را اکرام و احترام نمایم که با اشاره از من خواست در جایم بنشینم و چیزی نگویم. آنگاه به قهوه خانه رفت و پیش خادم ها نشست و در آنجا مانند خدمتکاران چای خورد. بعد از آن هنگامی که خواست برود، نزد من آمد و آهسته فرمود: آن تقاضایی که از تو داشتم، این است که روز پنج شنبه دو ساعت به ظهر مانده به منزلم بیایی تا کارم را به تو بگویم! آنگاه آدرس منزلش را داد و تاکید فرمود سر ساعتی که گفتم، به این آدرس بیا؛ نه زودتر و نه دیرتر. در روز موعود با خودم گفتم: چه خوب است ساعتی زودتر بروم تا فرصتی بیابم در کنار هالو بنشینم و احوال امام زمان را از او بپرسم. شاید به برکت همنشینی با هالو من هم آدم بشوم. به آدرسی که فرموده بود رفتم اما هرچه گشتم خانه ی او را پیدا نکردم. ساعتی گذشت تا اینکه راس ساعتی که فرموده بود به ناگاه خانه اش را یافتم. آمدم در بزنم، دیدم در باز شد و سید بزرگواری غرق نور عمامه ای سبز به سر و شال مشکی به کمر، از خانه ی هالو خارج شد. به ناگاه دیدم که هالو نیز به دنبال آن سید از خانه خارج و با تواضع و احترام فوق العاده ای به دنبال آن جناب روان شد. در آن هنگام شنیدم که هالو به آن بزرگوار می گفت: سیدی و مولای! خوش آمدی. لطف فرمودید به خانه ی این حقیر تشریف آوردید. هالو تا انتهای کوچه او را بدرقه کرد و بازگشت. در هاله ای از تعجب و حیرت پرسیدم: هالو او که بود؟ پاسخ داد: وای بر تو! مولای خود را نشناختی؟ او حجت بن الحسن بود که در آخرین روز عمرم لطف فرموده به دیدارم آمده بود. و اما از تو می خواهم که فردا صبح به ابتدای بازار بروی و حمال ها و کشیکچی ها را با خود به این خانه بیاوری! در این خانه باز خواهد بود و وقتی به آن وارد می شوید من از دنیا رفته ام. کفنم را به همراه هشت تومان پول آماده کرده ام و در گوشه ی اتاق گذاشته ام. آن را بردار و با کمک دیگران بدنم را غسل بده و کفن کن و در قبرستان تخت فولاد به خاک بسپار! صبح جمعه، غریبانه جنازه ی او را برداشتم و پس از غسل و کفن، در گوشه ای از قبرستان تخت فولاد به خاک سپردیم. وقتی خاک ها را روی بدن مطهرش ریختند غرق اشک و اه فریاد زدم: مردم! هیچ کدام از شما او را نشناختید. او یکی از اولیای خدا و امام زمان عجل الله فرجه بود. آنگاه به سراغ همسفران مکه ام رفتم و همه را جمع کرده، به خانه ی آیت الله روضاتی رضوان الله علیه بردم و خطاب به ان جناب گفتم: آقا! همه همسفرانم شاهدند که در طول سفر حج از آنها جدا شدم. عاقبت امام زمان مرا نجات داد و کسی که به دستور حضرت، اموال و اثایه ام را به من بازگرداند و مرا به مسجدالحرام و از آنجا دوباره به کربلا رسانید هالو بود.

آیت الله سید محمد چهارسوقی، به محض شنیدن این کلام، سراسیمه و گریان به سوی تخت فولاد حرکت کرد و موجی از مردم نیز به همراه او روان شدند. به سرعت خود را به قبر هالو رسانید و بر روی قبر انداخت و گریه ها کرد و وقتی از روی قبر برخواست، رو به جمعیت کرد و فرمود مردم اصفهان! در همین جا به شما وصیت می کنم که وقتی من مردم، مرا در کنار قبر هالو دفن کنید. می خواهم وقتی امام زمان به زیارت قبر هالو تشریف می آورند از روی قبر من عبور کنند و نگاهی هم به قبر من بیاندازند.

 

|+| نوشته شده توسط علی مدح خان در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 0:13 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar