در خــرمـن صــد زاهــد عـاقـل زنــد آتـش
ایــن داغ کــه مــا بر دل دیـوانــه نهـادیـم
در دل ندهـم ره پس از این مهــر بتــان را
مُــهــر لـب او بـر در ایـن خــانـه نهــادیـم
چون میرود این کشتی سرگشته که آخر
جـان بـر سـر آن گـوهـر یـکـدانـه نهـادیـم
|
+| نوشته شده توسط علی مدح خان در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 8:55 |